نظريه و مدل‌سازي

علوم شناختی، روان‌شناسی شناختی، و رسانه (ویرایش نشده)

متن مصاحبه (ویرایش نشده) با یکی از ماهنامه‌های تهران در حوزه علوم شناختی، روان‌شناسی شناختی و رسانه

– روانشناسی شناختی رسانه از کدام مبانی نظری در علوم شناختی برای توصیف رابطه تماشاگر و رسانه استفاده می کند؟

روان‌شناسی شناختی اما، به‌عنوان شاخه‌ای از روان‌شناسی، به مطالعه فرایندهای ذهنی (روانی) همچون توجه، استفاده از زبان، حافظه، ادراک، خلاقیت، و تفکر علاقمند است. این حوزه بر شیوه‌هایی تمرکز دارد که اطلاعات را دریافت کرده، روی آن عملیات انجام می‌دهیم تا به پاسخ‌های ما منتهی می‌شود. روان‌شناسی شناختی بر آنچه در درون ذهن (mind) می‌گذرگذرد علاقمند است؛ هرآنچه که درون‌دادها را به برون‌داد ربط می‌دهد. علوم شناختی[۱] حوزه مطالعاتی میان رشته‌ای است که دربرگیرنده نظام‌های پژوهشی چندگانه‌ای همچون روان‌شناسی، هوش مصنوعی، فلسفه، نورولوژی، و مردم‌شناسی است و به مطالعه علمی ذهن و فرایندهای آن می‌پردازد. این علوم شامل مطالعه و پژوهش در زمینه هوش و رفتار، و به ویژه بر این تمرکز دارد که اطلاعات بازنمایی[۲] شده (ذهنی) در قالب قوای نفس (ادراک، زبان، حافظه، توجه، استدلال، و هیجان) چگونه در درون سیستم عصبی (انسان و حیوان ) و ماشین (کامپیوتر) پردازش می‌شوند. بنایراین، علوم شناختی فقط به مطالعه انسان اختصاص ندارد. اساسا علوم شناختی یک رویکرد زیستی به جهان دارد؛ زیستی به این معنا که گیاه، حیوان و انسان، همگی موجوداتی پردازش­گر به شمار می‌روند. مفهوم زیست در این دیدگاه، بر پایه نظریه تکامل، به زندگی گیاهی و جانوری منحصر نمی‌شود. بلکه به حوزه انسان‌شناسی نیز تسری می‌یابد. در این چهارچوب، اطلاعات را به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ اولین دسته که به نام دانش اولیه زیستی[۳] شامل اطلاعاتی است که تکامل یافته‌ایم تا آنها را به گونه غریزی کسب کنیم، مانند مکیدن و سخن گفتن. دسته دوم که به نام دانش ثانویه زیستی[۴] شناخته می‌شود، شامل اطلاعاتی است که برای استدلال‌های فرهنگی[۵] به آن نیاز داریم، و ضرورتن برای کسب آن تکامل نیافته‌ایم، مانند خواندن و نوشتن. رسانه‌ها همانند موسسات آموزشی جامعه، نوع دوم دانش را فراهم کنند. چه این یا آن، دانش ما درباره هر چیز شامل اطلاعاتی است که در قالب طرحواره‌هایی سامان می‌یابند.

دانش زیستی اولیه همان است که انسان با آن متولد می­شود. دانش زیستی اولیه یا به قول روانشناسان طرح­واره (schema)، از همان ابتدا که کودک به دنیا می­آید در ذهن شناختی او وجود دارد. کودک اعمالی مثل مکیدن را بدون یاد گرفتن بلد است. تنظیم عملکرد دست و دهان از اول در طرحواره به ودیعه داده شده او هست. اینکه هرچیزی را با دستش می­قاپد و در دهانش می­گذارد جز دانش اولیه زیستی اوست. این طرحواره­ها بسیار زیاد هستند اما یکی از آن­ها که بحث ما را به رسانه مربوط می­کند، طرح­واره حرف زدن است. دانشمندان علوم شناختی درباره توانایی حرف زدن انسان معتقدند که ما تکامل یافته­ایم تا حرف بزنیم. به این معنا که توانایی اولیه آن در ما هست و با ما متولد می­شود. این توانایی از منظر دانشمندان علوم شناختی، “زیستی” است یعنی اینکه پایه عصب شناختی دارد. توانایی پردازش ثانویه در انسان­ها مربوط به شبکه عظیم اتصال­های نورون­هایی است که در انسان بیشترین گسترش را پیدا کرده­اند و باعث تمایز توانایی­های شناختی او شده­اند. برای انباشتن دانش از نوع دوم باید در جامعه بود تا کسب شود. برای آن باید آموزش دید. خواندن و نوشتن جزء موارد دانش ثانویه به شمار می­آید. تمام انسان­ها کم و بیش در زمینه دانش اولیه با هم مشابه هستند اما دانش ثانویه به محیط یا فرهنگی که در آن رشد می­یابند، تفاوت می‌یابند. امکانات شناختی انسان به او کمک می­کند تا اطلاعات را دریافت کند، آن را پردازش کند و در نهایت تولید دانش کند. در حوزه علوم شناختی نظریه­هایی هم وجود دارد که توضیح می­دهد، این روند چگونه اتفاق می­افتد. این بحث­ها اغلب در زمینه آموزش به کار گرفته می­شود که البته وقتی بحث آموزش می­شود یادگیری هم به طور ضمنی در کنارش قرار می­گیرد. این بحث آموزش است که حلقه رابط بین علوم شناختی و رسانه می­شود چرا که یکی از کارکردهای رسانه، آموزش است. رسانه به عنوان یکی از منابع مهم اطلاعاتی ما نقش مهمی در آموزش و یادگیری دارد. محققان علوم شناختی که در زمینه آموزش و پرورش فعالیت می­کنند به دنبال راه­هایی هستند که افراد بتوانند با کمترین بار شناختی (cognitive load)، بیشترین یادگیری را داشته باشند. بهترین مثال برای نظریه بار شناختی، رایانه­هایی است که از آن استفاده می­کنیم. اضافه­تر بودن اطلاعات از ظرفیت پردازش باعث قفل شدن پردازشگر رایانه می­شود یا عملکرد آن را بسیار کند می­کند. نظریه بار شناختی بر این اعتقاد است که ظرفیت پردازش در انسان محدود است. از این نگاه، حافظه که درگاه اصلی پردازش و نگهداری اطلاعات است به دو بخش “حافظه فعال” و “حافظه بلندمدت” تقسیم می­شود. درگاه ورود اطلاعات ما که همان “حافظه فعال” است، ظرفیت محدودی دارد که اطلاعت در در حد ثانیه در خود نگه می‌دارد. راه­های ورود اطلاعات هم به این حافظه فعال محدود است. در اینجا یک طرح مساله انجام می­شود و آن این است که چگونه اطلاعات باید از طریق این درگاه­های محدود وارد حافظه فعال شود، تا بهترین پردازش را ممکن کند؟ همین مساله در رسانه نیز مطرح می­شود. چگونه می­توان در رسانه با کمترین اطلاعات، بیشترین معنا را به مخاطب منتقل کرد؟ آموزش در رسانه ضرورتا انتقال مهارت­هایی چون نجاری یا آهنگری نیست. همدلی از جمله مفاهیم روانشناسی در رسانه است که با تبیین­های شناختی می­تواند ارتباط تماشاگر با رسانه را توصیف کند. همدلی مفهومی است که به تماشاگر (به ویژه کودک) اجازه می­دهد دنیا را از دید انسانی تجربه کند. اگر بخواهم جواب سوال شما را جمع­بندی کنم باید بگویم رسانه از آنجا که یک منبع آموزشی است می­تواند در ساختن طرح­واره­های مناسب درباره دیگری در افراد موثر باشد.

علوم شناختی رسانه در کجاها از روانشناسی رسانه جدا می­شود و رویکرد خاص خود را بنا می­گذارد؟

در روانشناسی شناختی توانایی استدلال در انسان مورد تأکید قرار دارد و آن شامل الگوهایی از کنار هم قرار دادن اطلاعات برای ایجاد و کسب دانش تازه است. این فرایند در حوزه علوم شناختی تبیین می‌شود. به طبع از آنجا که روانشناسی رسانه یکی از شاخه­های روانشناسی است (شاخه ۴۶ ام)، به خوبی می‌تواند از یافته‌های علوم شناختی برای تبیین رابطه میان مخاطب و رسانه (به عنوان منبع اطلاعات) بهره ببرد. من نمی­دانم می­توان از علوم شناختی رسانه به طور مجزا صحبت کرد یا نه؟ اطلاعات زیادی دراینباره ندارم اما می­توانم درباره سوال شما اینطور جواب بدهم که روانشناسی شناختی در کجاها از مکتب­های روانشناسی مثل مکتب رفتارگرا یا روان­­تحلیل­گری جدا می­شود و بنیان­های نظری خودش را مطرح می­کند. فرق اساسی روانشناسی شناختی با دو مکتبی که گفتم اساسا در این است که پدیده­ها را به شکل متفاوتی در قالب فرایند پردازش اطلاعات تبیین می­کند؛ نه در قالب فرایندهای ناهشیار یا در قالب پاسخ‌ به محرک رسانه‌ای. به عنوان مثال در نظر بگیرید روان­تحلیل­گری که بنیان آن بر نظریه­های فروید است، کودک را از لحظه تولد در رابطه با مادرش و جهان، در چهارچوب کنش‌های عاطفی، برای تءمین تمایلات و نیازهایش تبیین می­کند. روانشناسی شناختی از این تبیین­های تحلیلی فاصله می­گیرد و آن را کنار می­گذارد. نمودهای زیستی که در کودک قابل مشاهده است، مبنا قرار می­گیرد. به این معنا که همچنان از طریق درگاه­های ورودی اطلاعات درباره آن بحث می­شود. انسانی که بیهوش است، درگاه­ اطلاعاتی چشم او بسته است اما از طریق گوش، لامسه و بویایی اطلاعات همچنان امکان ورود به مغز دارند و در طرحواره‌های از پیش ساخته شده قرار می‌گیرند و به موقع پاسخ‌های لازم را بر می‌انگیزند. تفاوت تنها در این است که فرد در این زمان نسبت به ورود این اطلاعات ناهشیار است. مثال ساده تر آن زمانی است که درباره یک موضوع مثل آموزش فکر می­کنیم و ناگهان حجم اطلاعاتی زیادی درباره آن فراخوانده می­شود. آدرس مدرسه در دوران دبیرستان، بوی گلی در کوچه مدرسه و اطلاعات عاطفی دیگری بدون اختیار ما فراخوانده می­شود. در علوم شناختی این پدیده برمبنای رابطه مادر و کودک در دوران بچگی و گذار از مراحلی که فروید ترسیم کرده بود (مراحل دهانی، مقعدی و …) تبیین نمی­شود، بلکه گرچه مبنای زیستی دارد، در چهارچوب پردازش اطلاعات تفسیر می‌شود. کودک در ابتدای تولد با طرحواره‌های ابتدایی ریستی مواجهه با جهان طراف را آغاز می‌کند و به مرور با کسب اطلاعات بیشتر، طرحواره‌های تازه‌ای را بنا می‌کند؛ مانند خواهر، برادر، مالکیت، و … طرحوارهای ابتدایی موجود در حافظه بر اساس نحوه اتصال نورون­ها در حافظه بلندمدت و چگونگی فراخوانی در حافظه فعال توضیح داده می­شود. بُعد پزشکی هم دارد. اینکه در اتاق­های مراقبت ویژه بیمارستان، فضای مطبوعی برای بیماران بیهوش فراهم می­کنند بر پایه این نظر است که اطلاعات حتی در حالت بیهوشی هم وارد ذهن فرد شده و پردازش می­شود و تأثیرات خاص خود را بجا می‌گذارد. برای نمونه، تصور کنید یکی از عزیزان بیمار بیهوش، در کنار تخت از امید و آرمان،های زندگی صحبت می‌کند. صدای بیمار، واژگان، و … همه از راه گوش وارد مغز شده و پردارش می‌شوند. نتیجه، فعال شدن شاداب سیستم عصبی در جهت بهبود سریع بیمار خواهد بود. اینجا دیگر برای توضیح این مسائل به توصیف­های فرایندهای ناهشیار مندرج در دوره‌های دهانی، مقعدی و تناسلی که حالت تحلیلی دارد رجوع نمی­شود و یا نتایج در قالب محرک-پاسخ تبین نمی‌شوند. علوم شناختی این تبیین­ها را داستان­گرا و روایتی می­بیند تا علمی. در این نقطه، شاید به نظر بیاید که علوم شناختی به روانشناسی رفتارگرا شبیه می­شود که برای تبیین­ها و بررسی­هایش رفتار قابل مشاهده را مبنا قرار می­دهد اما علوم شناختی بر اساس برخی مشاهده­ها درباره مغز آسیب­دیده انسان­، از این مکتب هم فاصله می­گیرد. طبق تحقیقات انجام گرفته، دیده شده است که در زمانی که بخشی از مغز آسیب می­بیند، بیمار حتی با مشاهده فعالیتی که قبلا آن را بلد بوده است، نمی­تواند آن را فرابگیرد و انجام بدهد. در مکتب رفتارگرایی صحبت از درون­داد و برون­داد می­شود. درون­داد وارد اندامی (مغز) می­شود که نام جعبه سیاه را بر آن گذاشته­اند. ادعای رفتارگرایی بر این است که ما با این جعبع سیاه یا مغز هیچ کاری نداریم. تنها به آنچه رابطه درون­داد و برون­داد است، توجه می­کنیم. به طور مثال در آزمایش سگ پاولف، تنها به روشن شدن چراغ به عنوان درون­داد و ترشح شدن بزاق به عنوان برون­داد توجه می­شود و به پردازشی که در مغز به عمل آید، توجهی نمی­شود. در علوم شناختی اصل بر فعالیت مغز گذاشته می­شود. چراکه در بسیاری از موارد ممکن است یکی از دو مورد درون­داد یا برون­داد وجود نداشته باشد. مثلا وقتی شما به لواشک فکر می­کنید و دهانتان آب می­افتد، درون­دادی (لواشک واقعی) وجود ندارد اما برون­داد یا همان ترشح بزاق دهانتان هست. با این اوصاف و مقایسه­ها می­توان گفت در روانشناسی محکم­ترین تبیین مربوط به روانشناسی شناختی است که آن هم وامدار علوم شناختی است و مبناهای نظری­اش را از آنجا می­گیرد.

– می­توانیم بگوییم که حوزه علوم شناختی مراحل رشد کودکی و مشاهده رفتار را به نفع پردازشی که در مغز انجام می­شود، در حاشیه قرار می­دهد و اولویت را به مغز می­دهد؟

اینطور نیست. در علوم شناختی این بحث مطرح است که اگر شما کودکی را در محیطی کاملا تاریک قرار دهید، عصب­های مخروطی چشم او فعال نمی­شود. اگر بچه­ای را تا سن پنج شش سالگی در معرض یادگیری زبان قرار ندهید، ماهیچه­های تکلمی او سفت می­شود و از آن پس صحبت کردن برایش خیلی سخت می­شود. راه رفتن هم به همین شکل است. علوم شناختی بر کارکرد مغز متمرکز است اما پدیده­های مربوط به آن را در حاشیه قرار نمی­دهد.

– از منظر ادبیات نظری، به نظر می­رسد مفاهیم پایه در علوم شناختی شباهت زیادی به مفاهیمِ دیگر حوزه­های علوم انسانی دارند. تقاوت مفاهیمی مثل “نگرش” و “طرح­واره”، “خودآگاه” و “حافظه فعال” و “ناهشیار” و “سطح زیر هشیار” (subliminal) در چیست؟

اگر یکی یکی بتوانیم جلو برویم خیلی خوب است. در تفاوت بین ناهشیار و زیرآستانه هشیار باید گفت اختلاف در مفهوم اطلاعات است. بالاخره اطلاعات باید داده شود که بعد در سطح زیرین هشیاری قرار بگیرد و فرض بر این است که من این اطلاعات را دریافت می‌کنم. حتی اگر به شیوه فرویدی فکر کنیم، بالاخره اطلاعات باید دریافت شود. در آن موقع این سوال پیش می­آید که اطلاعات را در کجا باید گرفت. در مفهوم فرویدی ناهشیاری مکانی برای این دریافت اطلاعات وجود ندارد. یک فضای کلی ترسیم می­شود که ناهشیار یا ناخودآگاه نام می­گیرد. درباره مفهوم خودآگاه و حافظه فعال تفاوت زیادی وجود ندارد. تمام پردازش‌ها در حافظه فعال، خودآگاه هستند؛ چه آن‌هایی که از خارج دریافت می‌شوند یا اطلاعات مرتبط با موضوع و محفوظی که از حافظه بلندمدت فراخوانی می‌گردند. مفهوم نگرش اما فرق دارد و در روانشناسی اجتماعی از آن بحث می­شود. نگرش­ها با ما زاده نمی­شود، بلکه در دنیای اجتماعی شکل می‌گیرند. نگرش‌ها ارزیابی­های به نسبت پایداری از هر چیزی از جهان اطراف هستند. ارزیابی ما درباره سیاه­پوستان و یا اقلیت­ها با ما زاده نمی­شود بلکه کسب می­شود. نگرش­ها اطلاعاتی هستند که هرچند مشکل، اما می‌تواند دستخوش تغییر گردد برای همین گفته می­شود به نسبت پایدار هستند. نگرش ما نسبت به جهان طراف، خود در قالب طرح­واره‌‌ها در حافظه بلند مدت نگهداری می‌شوند و هنگام مواجهه با موضوع خود، از مغز فراخوانی شده و سبب موضع گیری خاص هر فرد نسبت به آن می‌گردد. یک نژادپرست طرحواره خاصی از اقلیت‌های نژادی در ذهن دارد که سبب فراخوانی و بروز عواطف و هیجان‌های منفی می‌گردد. حال آنکه، یک بشردوستی که بنی آدم را اعضای یکدیگر می‌بیند، واکنشی از خود نشان می‌دهد که بیانگر سبک خاصی از پردازش اطلاعات مربوط به موضوع رنگین پوست‌ها) است.

– مفهوم “رسانه­زاد” که در روانشناسی رسانه مطرح می­شود به چه معناست؟ آیا به این معناست که توانش­های زیستی اولیه انسان تاریخمند است و بستگی به تحولات اجتماعی دارد؟

در علوم شناختی فرض بر این است که ما همچون گیاهان و حیوانات یک موجود زیستی هستیم و از این بابت با هم مشترک می­شویم، مگر در امکان پدیدایی دانش ثانویه. در این خصوص اشاره کنم که فطرت خداجو، در زمره دانش اولیه زیستی قراردارد. اما فعال و پرورده شدن آن به محیط فرهنگی مناسب نیاز دارد. در پاسخ به پرسش شما، ما موجود پردازش­گری هستیم که اطلاعات را دریافت و پردازش می­کنیم. یکی از منابع دریافت اطلاعاتی که در گذشته نبوده است رسانه است. رسانه‌ها هم پدیده‌های مرسوم گذشته را بازنمایی می‌کنند (مانند جشب عروسی) و هم خود منشا پدیده‌هایی هستند که در گذشته مطرح نبوده‌اند. برای نمونه، تعامل اجتماعی-گونه میان مخاطب با شخصیت رسانه‌ای که هیچگاه در دنیای خارج با وی رو به رو نبوده است؛ اما در پس مرگ وی (مانند مرتضا پاشایی)، چنان به سوگ واکنش نشان می‌دهد که گویی یک عمر با وی همزیستی داشته است. در موارد، روانشناسی مخاطب صحبت از رسانه­زاد بودن این پدیده می­شود. این بدین معنا است که رسانه به عنوان یک منبع جدید اطلاعاتی که در گذشته نبوده، باعث تحولاتی در مخاطب شده است که پیش از این وجود نداشته است اما رسانه­زاد بودن به این معنا نیست که بشر قدرت ارتباطی نداشته است و با کشف رسانه به آن دست پیدا کرده است. به هر حال، چه پیش از این دویست سال اخیر، که رسانه­ها توسعه وسیعی پیدا کرده­اند و چه شش هزار سال پیش که زبان هنوز شکل نگرفته بود، بشر توانایی­های زیستی ارتباطی خودش را داشته است. با اینحال، ساختارهای مغزی یا روش­های پردازش اطلاعات ما کماکان همان است که پیش از وجود رسانه بوده است. اگرچه منابع جدیدی به آن اضافه شده است و تحولاتی را در آن ایجاد کرده­اند. به طور واضح می­توانم بگویم این توانایی در انسان حالت تکاملی دارد. در بیان ویژگی­های زیستی روانشناسی شناختی نباید از گفتن این مطلب هراسید که نگاه آن به توانایی­های زیستی بشر تکاملی است، نه خدادادی و این با فرض­های تکاملی داروین همسو می­شود. چرا که این دید هیچ تعارضی با اعتقادهای دینی ما ندارد. ما بحث فطرت و سیر تکوینی را در دین داریم که توضیحی همسو با همین قضیه است. چنان‌که آمد، فطرت را به راحتی می‌توان به عنوان طرحواره جستجوی صانع در زمره دانش اولیه زیستی قلمداد کرد که در وجود هر فردی به ودیعه نهاده شده است و لازم است رشد این طرحواره در قالب دانش ثانویه و کسب و افزودن اطلاعات ادامه یابد. این نکته را هم باید در نظر گرفت که روانشناسی شناختی در رسانه تنها به دنبال پاسخ دادن به چگونگی رابطه مخاطب با رسانه نیست. هدف کاربردی آن این است که با روش­های علمی و کاربردی، با نظر به نظریه­هایی همچون بارشناختی، شیوه‌هایی از ارایه اطلاعات (در قالب برنامه) فراهم آورد که با کمترین بار شناختی مورد پردازش و پذیرش آسان قرار گیرد. همان طور که طبیعت ساده و نستقیم‌ترین راه‌ها را برای رشد فراهم آورده است، از نظر نیز مطرح است که ارایه اطلاعات در ساده ترین شمل ممکن می‌تواند از تحمیل رنج پردازشی فرسایش انرژی مغزی بکاهد. فرض بر این است که در این موارد، پذیر، پذیرش از سوی مخاطب تسهیل می‌شود. ‌

– شما در کتابتان از اصطلاحاتی مانند کاربرپسند ++ (user friendly)، برای ارتباط بین تلویزیون و تماشاگر صحبت می­کنید یا از معیارسازی برای گونه­های رسانه­ای حرف می­زنید که بایست رعایت شود تا اثرگذاری مطلوب اتفاق بیافتد، همچنین از نحوه خاص نشان دادن افراد مجرم و منحرف در رسانه می­گوید، این­ها به چه شکل و در کجا تبیین می­شوند؟

این یافته­ها در حوزه مطالعات بین رشته­ای است که تعریف می­شوند. ممکن است یک فرد عادی نداند که چه اتفاقی در عضو او می­افتد که می­تواند ببیند یا بشنود اما یک محقق عصب­شناسی متخصص شنوایی یا یک چشم­پزشک این روند را برای ما توضیح می­دهد. بدون این توضیح­ها هم ما می­بینیم اما با استفاده از این دانش می­توانیم بفهمیم که چگونه باید ببینیم که چشم­مان صدمه کمتری ببیند یا تیزبین­تر باشیم. در مکتب­های روانشناسی گذشته فرض­هایی درباره عواطف وجود داشته که فهم ما را از خودمان به اشتباه انداخته است. در نظرات فروید یا مک‌کللند، عواطف مقدم بر شناخت قرار می­گیرد اما کسانی مثل لازاروس این فرض­ها را رد می­کنند و بر تقدم شناخت تأکید دارند. در نظرات گروه اول گفته می­شود که شما ابتدا می­ترسید و بعد آن را می­فهمید و شروع به فکر کردن (شناخت) می­کنید در صورتی که گروه دوم بر این اعتقاد است که خود عمل ترسیدن هم پردازشی، زیستی و شناختی است. در سوال قبلی شما، در مورد همدلی توضیح دادم. ما برای آنکه بچه­های فهیم تری داشته باشیم که بتوانند احساس همدلی بیشتری با جامعه داشته باشند، لازم است شناخت درستی از همدلی داشته باشیم. برخلاف آنچه عده زیادی فکر می­کنند، همدلی پایه­اش بر عاطفه نیست، بلکه مبتنی بر شناخت است. اطلاعات شناختی ماست که عاطفه را برمی­انگیزد. هر زمین خوردنی ما را دلواپس نمی کند، اما زمین خودن کسی که دوستش داریم ما را متأثر می‌سازد. آموزش دگرخواهی چنین واکنش همدلی و بشردوستدانه‌ای را می‌تواند در کودک برانگیزد و او را آماده فعالیت‌های مشارکتی برای همیاری کند. به عنوان مثال مساله خوردن گوشت را در نظر بگیرید. چرا بسیاری از ما در هنگام خوردن گوشت گوسفند دچار تلاطم احساسات نمی­شویم اما در هنگام خوردن گوشت دیگر جانداران دچار احساس ناخوشایند می­شویم. این به دلیل طرح­واره­های شناختی است که درباره گوشت گوسفند در ذهن ما شکل گرفته است و باعث می­شود عواطف ما درباره آن برانگیخته نشود. این طرح­واره­ها در ذهن یک فرد گیاه­خوار به شکل دیگری تعریف شده است، به گونه‌ای که عواطف او را که از نوع همدلی است در هنگام کشتار هر جانداری مانند مرغ و گوسفند تحریک می­کند. همدلی، نقش بسیار مهمی در همبستگی و پیشرفت اجتماعی دارد. اگر ما بتوانیم بر مبنای این شناخت از مخاطب و عواطف او، مفاهیم را در قالب درستی از زبان رسانه شکل دهیم، نقش مهمی در پیشرفت اجتماعی و انتقال ژنوم­های پرورش یافته و پایدار خواهیم داشت. در رسانه­های ما، به عنوان مثال در صداوسیما، برای انتقال مفاهیم ارزشی تاکید بسیار زیادی بر نمایس عواطف می­شود. مثل برنامه‌ای مداحی که از طریق تصویرسازی با مصالح کلامی به طور مستقیم عواطف مخاطب را نشانه می­گیرد. این در حالی است که اثرگذاری این روش­ها همچو تأثیر داروهایی است که با برانگیخته کردن هیجان بالا می­گیرد و با فروکش کردن تأثیر، خاموش می‌شود. کسانی که خود را به التیام و آرامش یافتن از این طریق عادت می­دهند به راحتی به دام روش­های غیرمعمول کسب آرامش می­افتند. تأثیر اجرای مناسک با معرفت و شناخت، چیزی فراتر، پایدارتر و بیش از اجرای شورآفرین آن است. تاثیرات شناختی در حافظه بلندمدت است که باعث درک و همدلی­های پایدار (با ستمدیدگان) می­شود حتی زمانی که پای عواطف نیز در میان است.

– اعتقاد به تاثیرگذاری بنیانی توسط رسانه در حال حاضر مدام کمتر می­شود. یادگیری بلندمدت و اثرگذاری در این سطح چگونه در علوم شناختی با تعریف رسانه همخوان می­شود؟ در بسیاری از دیدگاه­های مبتنی بر یادگیری، کشف و انجام یک عمل یا آموزه به مراتب مقدم بر مشاهده قرار می­گیرد. می­خواهم بدانم چه تعریفی از رسانه در حوزه شناختی مورد استناد قرار می­گیرد که چنین کارکردی برای رسانه را توجیه می­کند؟

در مقایسه با کسی که هم همدلی را از طریق رسانه مشاهده کرده و هم به طور عملی با کسی همدلی کرده است، تاثیرگذاری راسخ تر از کسی است که فقط از طریق رسانه آن را تجربه کرده است. من در موارد مشابه مثالی را می­زنم که فکر می­کنم در اینجا هم کاربرد داشته باشد. فرض بفرمائید که شما فقط یک زبان بلد باشید. من به شما می­گویم دیگر به آن زبان، مثلا زبان فارسی دیگر حرف نزنید. شما می­گوئید چشم. من دوباره می­گویم مگر نخواستم دیگر فارسی حرف نزنی؟ شما (باز به زبان فارسی) می­گوئید باشد دیگر حرف نمی­زنم. حتی اگر با ایما و اشاره به من جواب بدهید، مغز شما آن را در زبان فارسی پردازش می­کند. وقتی شما فقط یک راه برای پردازش جهان داشته باشید و آن طرحواره‌های شناختی شکل گرفته باشد، اتفاقی مشابه این رخ می‌دهد. علوم شناختی به ما می­گوید که ما یک راه بیشتر برای پردازش جهان نداریم و آن مغز است؛ هرچند هر دسته مکن است طرحواره‌های مختلفی را از موضوع‌های مختلف (مانند نزاد و قومیت) شکل داده باشیم. ما تجربه­های حواس را هم از طریق مغز پردازش می­کنیم. درست است که نمایش یک چیز خود آن چیز نیست. به همین ترتیب نمایش ایثارگری به معنای تجربه خود ایثارگری نیست اما نمایش ایثارگری به مراتب تاثیرگذارتر از سخنرانی درباره ایثارگری یا خواندن درباره آن است. تماشای فوتبال در رسانه تجربه خاصی برای ما ایجاد می­کند که با دیدن فوتبال در ورزشگاه یکسان نیست. البته این وابسته به این است که شما با بازی‌ای همچو فوتبال آشنا باشید. بازی­هایی در اروپا هست که یا از اسمشان خبر نداریم و یا حتی گفتن اسمش هم برایمان سخت است. دیدن این بازی­ها در رسانه تجربه خاص دیدن فوتبال را در ما ایجاد نمی­کند چون با آن آشنا نیستیم. رمز سینما و تلویزیون هم در این است. وقتی آن­ها واقعیت­هایی را که برای ما آشنا است، به نمایش می­گذارند با اینکه تصاویر رونوشت و مابه ازای واقعی تجربه بیرونی ما نیست، اما می­توانیم به یک تجربه منحصر به فردتر دست پیدا کنیم. کسانی که در فیلمسازی اکنون پیشتازند از این ظرفیت استفاده می­کنند. برای همین است که فیلم­های تخیلی بر پایه­ی تجربه­های آشنای ما تا این حد موفق از آب درمی­آید. ما در زندگی عادی با مفاهیم انتزاعی مثل روح روبرو نمی­شویم اما این تجربه­ای است که رسانه می­تواند با شبیه‌سازی آن، به ما انتقال دهد. سینما و تلویزیون دنیای جدیدی را خلق می­کنند که قبل از این نبوده است. ممکن است کسی در افغانستان زندگی کرده باشد که تا به حال دریا را ندیده باشد. تجربه رسانه این­ها را برای ما ممکن می­کنند. آن هم به شیوه­ای که خاص رسانه است. اگر بتوانیم با رسانه­هایی که قابلیت کانونی شدن بیشتری دارند، فعالیت پردازشی بیشتری را در مغز بیدار کنیم و با رسانه­های دیداری شنیداری حواس بیشتری را به کار بگیریم و داده­های متکثرتر اما همسویی را به مغز بدهیم، سپس زمینه­ای برای تجربه این مفاهیم به وجود بیاوریم، خب این بهتر درونی می­شود. بله تاثیرگذاری رسانه محدود است. شما که نمی­توانید تنها با یک رسانه کسی را مومن کنید اما رسالت شما در این اندازه که راه­های تجربه ایمان را درست نشان بدهید کامل می­شود. علوم شناختی از آنجا که با تبلیغات سروکار داشته است، توانسته است اطلاعات عظیمی را، عظیم نه به معنای حجیم و زیاد بلکه در معنای ارزشی آن، یعنی یک مفهوم بزرگ را در کوتاهترین شکل خود به ما منتقل کند.

– بحث اخلاقی درباره علوم شناختی رسانه هم در همینجا باز می­شود. به نظر می­رسد از آنجا که علوم شناختی رابطه­اش را با رسانه در تبلیغات و بازریابی گسترش داده است، راهکارهای مشابهی را هم در رسانه­های جمعی دنبال می­کند. حتی شاهد این هستیم که معیارهای قبلی علوم ارتباطات را هم واژگون و برعکس می­کند. در حوزه­های مطالعات ارتباطات، انسان­شناسی رسانه و مطالعات فیلم بحث موکدی درباره ارجحیت ارتباط از طریق خودآگاه با تماشاگر وجود دارد که در مفاهیمی مثل “بازتابی بودن” (reflexivity)، “خودآگاهی دادن” (revealing self-consciousness)، “بیگانه­سازی” و “فاصله­گذاری” (alienation) تبیین شده است. در همه این موارد تاثیرگذاری از طریق ناخودآگاه تماشاگر تقبیح شده و ارزش و اعتبار اثرگذاری رسانه­ای به این داده شده است که بتواند به بیننده خودآگاهی بدهد. در علوم شناختی با رابطه­هایی که بین حافظه بلندمدت، سطح زیرین هشیاری و اثرگذاری تعریف می­شود، به نظر می­رسد ابایی وجود ندارد که تاثیرات ناخودآگاه بر تماشاگر گذاشته شود. حتی فرآیند این روش­ها کنکاش می­شود تا به راهکارهای عملی تکرارپذیر تبدیل شود. مثل پنهان کردن اشکال مبهم که فاقد وضوح و تشخیص سرراست است در یک متن رسانه­ای. شما خودتان به یک مورد اشاره کردید که در یک اعلان، دود را به حالت نیم­تنه زنانه درآورده­اند، تا به شکلی غیرملموس بر ذهنیت بیننده درباره عدم استفاده از مواد مخدر تاثیر بگذارند. آیا علوم شناختی با تعریف نتیجه نهایی در قالب پیشرفت اجتماعی و فرهنگی به دنبال آن است که چنین واژگونی در معیارها را توجیه ­کند؟

ما در هنگامی که می­خواهیم درباره یک حوزه صحبت کنیم باید تمام مفاهیم پیش­ساخته در پرادایم های دیگر را کنار بگذاریم و آن­ها را در قالب­های جدید خود یاد بگیریم. در حال حاضر، مفاهیمی مثل اقناع و متقاعدسازی را در خود حوزه شناختی هم بحث می­کنند که فرایند آن چگونه است. تعریف متقاعدسازی در اینجا کوشش برای تغییر باوره، نگرش، و رفتار دیگری عنوان می­شود. در علوم شناختی این اعتقاد وجود دارد که حتی یک سوال ساده درباره یک شیء، زمینه را برای ایجاد یک تغییر نگرش به طور ناخودآگاه ایجاد می­کند. وقتی از شما پرسیده می­شود که نگرش شما درباره این کتابخانه چیست، در واقع ناخواسته در مغز شما پردازش جدیدی نسبت به آن سوق می‌دهد. ظاهر امر این است که درباره امری مربوط به گذشته سوال می­شود اما مغز آن را دوباره پردازش می­کند. بنابراین هنگامی که شروع به توضیح درباره یک شی می­کنید طرح­وار­ه­های شناختی شما درباره آن شروع به بازیابی و بازخوانی شدن می­کنند، که مقدمه ایجاد یک تغییر نگرش است. در حالی که شما از آن کاملا آگاه نیستید. وقتی من قصد داشته باشم که طرح­واره­های نگرشی شما را عوض کنم باید اطلاعاتی را از یک ارزیابی جدید درباره آن وارد پیام کنم که طرح­واره­های قبلی شما به هم ریخته شود. حالا می­تواند این به هم ریختگی کم باشد یا زیاد باشد. برعکس آنچه فکر می­کنیم به هم ریختگی زیاد درباره طرح­واره منجر به تغییر و تحول در آن نمی­شود چرا که فرد را با گیجی و سردرگمی روبرو می­کند. اطلاعات مختصر است که می­تواند سبب تغییر نگرش شود. ممکن است شما فکر کنید که کتابخانه خوبی دارید اما من با وارد کردن یک اطلاعات جدید درباره آن- اینکه رنگش به مجموعه­اش نمی­خورد- طرح­واره شما را درباره یک کتابخانه خوب به هم بریزم. این اطلاع کوچک می­تواند تا جایی پیش برود که شما دیگر دید خوبی نسبت به کتابخانه­تان نداشته باشید. برعکس آن هم ممکن است. شاید از کتابخانه­تان خوشتان نیاید و بخواهید آن را بیرون بیاندازید اما با یک اطلاع مختصر درباره اینکه کتابخانه متعلق به پدرتان بوده و یادگار ایشان است، کلیه دید شما نسبت به آن تغییر کند. اینجا اهمیت نظریه بار شناختی مشخص می­شود. متقاعدسازی چیزی جز پردازش اطلاعات برای تغییر نگرش، باورها و رفتارها نیست. در علوم شناختی بحث تمایز اقناع و متقاعدسازی، دیگر به آن شکلی که در رویکردهای گذشته مطرح بود، در نظر گرفته نمی­شود. در علوم شناختی گفته می­شود که وقتی اطلاعات جدید به حافظه فعال داده می­شود، طرح­واره­های پیشین شروع به جذب اطلاعات درخود کرده و در صورت عدم جذب، خود طرحواره‌ها تغییر می­کنند.و فهم ما را از مضوع تغییر می‌دهند بنابراین ما هنگامی که می­خواهیم در حوزه شناخت­شناسی حرف بزنیم باید ابتدا نگاه­مان به مفاهیم را مطابق با این حوزه کنیم. بایست با تعریف­های مغز پردازش­گر به آن نگاه کنیم.

– برداشتی که من از صحبت­های شما کردم این بود که در علوم شناختی اساسا تمایزی که در سایر رشته­ها بین اقناع و متقاعدسازی در نظر گرفته می­شود، در اینجا چنین تمایزی لحاظ نمی­شود اما یک سوال پیش می­آید. اگر چنین تمایزی در فهم شناختی وجود ندارد، علت وجود دو بخش هشیار و سطح زیرین هشیاری در تبیین­های آن چیست؟

خب تفاوت این دو اصطلاح با دیگر رویکردها برای همین است. به این دلیل می­گویم که اقناع در رویکرد شناختی چندان بحث نمی­شود. چرا که در اقناع نوعی مفهوم نیرنگ و آب زیرکاهی هست. گویی کسی می­خواهد دیگری را فریب بدهد که تغییر نگرشی یابد. در واژه اقناع، یک مفهوم ضمنی منفی وجود دارد که به چیزی خارج از ذهن پردازش­گر فرد اشاره می­کند؛ قصد و نیت منبع اطلاعات و می­خواهد آنچه را که منظور اوست در ذهن شما قرار می­دهد. این تعبیر در علوم سیاسی به تعریف پروپاگاندا برمی­گردد که ورود اطلاعات به مغز را در قالب پاشیدن بذر فکری تعریف می­کند. منبع پروپاگاندا می‌خواهد شما همونگونه نتیجه گیری کنید که او مایل است. به همین دلیل این برداشت در حوزه مطالعات علوم شناختی که بر مغز پردازش­گر و فعال متمرکز قرار نمی­گیرد. برعکس اقناع، در مفهوم متقاعدسازی این معنا مستتر است که فرد خودش درباره اطلاعات ارایه شده فکر می‌کند و به نتیجه می­رسد. چیزی که متناسب با تبیین روان‌شناسی شناختی درباره انسان به عنوان پردازشگر مطرح است. تبلیغات و ابزارهایی مانند ردیابی نگاه (eye tracking) چیزی نبوده است که پیش از علوم شناختی وجود نداشته باشد. نگاه، در واقع جزئی از ملزومات زیستی بشر است. حتی زمانی که ابزار ردیابی نگاه وجود نداشت، قرار دادن پیام در نقطه توجه و تمرکز نگاه بسیار استفاده شده است. این ابزارها فقط آن را سنجش می­کنند نه اینکه به وجود بیاورند. این سنجش­ها کمک می­کند که مبلغ، پیام خود را به شیوه­ای خودآگاه در متن رسانه­ای قرار دهد. چیزی که پیش از این به طور شهودی انجام می­شد.

– با اینحال این روش­ها از آنجا که برای افراد شناخته شده نیست، مقاومت­شان را بسیار محدود می­کند. مثل این است که بخواهیم در بیهوشی اطلاعات را به ذهن او وارد کنیم. این در مقایسه با زمانی که فرد در هشیاری کامل قرار داد و می­تواند درگاه­های ورودی اطلاعاتش را کنترل کند، بسیار متفاوت است.

بگذارید متقاعد شدن را یک پیوستار بدانیم. این کمک خوبی به فهم آن می­کند. ژاک ایلول دانشمند فرانسوی می­گوید ارتباطات اساسا ماهیت متقاعدسازی دارد. با اینحال رنگ و لعاب و شدت این متقاعدسازی در سطوح متفاوت جریان دارد. وقتی شما از متصدی هتل درباره مکان اتاقتان می­پرسید. جواب او و سوال شما رنگ و لعاب متقاعدگرانه دارد؛ هرچند در کمترین شدت خود. از منظر پردازش اطلاعات این شما هستید که نسبت به چیزی متقاعد می­شوید؛ نه اینکه متقاعدتان می‌کنند. بنابراین مسولیت آن هم به عهده شماست. این با تعبیر دینی از معتقد شدن هم همخوان است. در علوم شناختی، گرچه اقناع با فرض پردازش­گر بودن انسان همسو است، اما اطلاعات را چنان ارایه می‌کند که پردازش سطحی انجام شود؛ نه پردازش عمقی و استدلالی.

پایان

[۱] [۲] بازنمایی مربوط به سوژه نیست، بلکه به ابژه و چگونگی انعکاس رسانه‌ای آن بر می گردد.

[۳] Biologically primary knowledge

[۴] Biologically secondary knowledge

[۵] Cultural reason

[۱] [۲] بازنمایی مربوط به سوژه نیست، بلکه به ابژه و چگونگی انعکاس رسانه‌ای آن بر می گردد.

[۳] Biologically primary knowledge

[۴] Biologically secondary knowledge

[۵] Cultural reason

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*